X
تبلیغات
رایتل
آسمان آبی
  
 جایی برای نوشتن روزنوشت هایم در کمال آرامش!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 27 مهر‌ماه سال 1386
آلزایمر!

سلام به همه دوستای عزیزم

الان من یه هفته است می خوام بیام آپ کنم ولی دریغ از یک دقیقه وقت!!...ماجرا از اونجا شروع شد که برای این ترم جدید حسابداری که میرفتم باید حسابداری یکسال یک فروشگاه و دفتر اداریشو  که استاد داده بود به عنوان کار کلاسی انجام میدادیم...منم که هم ترم تابستونی گرفته بودم و هم کلاس کامپیوتر میرفتم وقت نکردم بنویسم تا اینکه ترم تموم شد و جمعه دیگه امتحان دارم و باید این کارم رو ببرم تحویل بدم که تا این لحظه بعد از اینکه خودم چندبار کشتم تازه تونستم برسم به ماه آبان...
حالا فک کنید این پروژه رو باید انجام بدم از اونطرف دقیقا ترم جدید کلاس کامپیوترم از دو شنبه هفته پیش شروع شد...بعدشم که دانشگاه استاد روش تحقیقمون گفته باید یک پایان نامه کار شناسی ارشد برای کار کلاسی بیارید...وااااای یک روز از صبح تا شب توی دانشگاه تربیت مدرس در حال نوشتن یه پایان نامه بودم....
تمام اینها به کنار استاد روش تحقیق قراره روزه یکشنبه ۴۹ صفحه درس بپرسه!!!روز سه شنبه زبان تخصصی قراره درس بپرسه و کلی هم تمرین ریاضی باید حل کنم...حالا بقیه درسها هیچیییییی....جمعه هم که امتحان حسابداری دارم ...الان میشه یکی به من بگه باید چیکار کنم؟!!!!!!

هزار تا کار شخصی باید انجام میدادم ولی اینقدر سرم شلوغه اصلا یادم نمیاد چی بودن!!آلزایمر گرفتم...

آخیش ،چقدر غر زدم
توی این ماه رمضون مامانم اینقدر هی به من غذا داد خوردم کشت منو...چون من بدون سحری روزه میگرفتم از سر افطار داستان ما شروع میشد...مامان هی چپ میرفت،راست میومد یه چیز خوردنی میاورد میگفت بیا بخور..اگه یک کلام هم حرف میزدم میگفت با این وضع اصلا لازم نکرده روزه بگیری..باید سحرها بیدار بشی..منم چون اصلا حوصله سحری خوردن نداشتم مجبور میشدم هیچی نگم و تسلیم بشم...جالب اینجا بود که مامانم دقیقا غذا هایی می پخت یا چیزهایی می خرید که من خیلی دوست داشتم و مجبور میشدم بخورم!!!( )...به خاطر همین  از اواسط ماه رمضون به بعد دیگه میترسیدم از ترازو استفاده کنم چون فک میکردم کلی چاق شدم!!!!تا اینکه ۲-۳ روز پیش بلاخره دلمو زدم به دریا و رفتم روی ترازو....

در کمال مسرت و خوشحالی دیدم فقط ۲-۳ کیلو چاق شدم!!!!..تصمیم دارم رژیم بگیرم ولی با این اوضاع آلزایمرم مطمئنا همش یادم میره که رژیم دارم....به خاطر همین تصمیم گرفتم از شنبه دیگه رژیمم رو شروع کنم!!!

وای ،ساعت هشت و نیم شد....برم بقیه مشقهامو بنویسم.!!!!

تا بعد...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101361


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها