X
تبلیغات
رایتل
آسمان آبی
  
 جایی برای نوشتن روزنوشت هایم در کمال آرامش!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 18 آبان‌ماه سال 1386
چند روزی هست ، حالم دیدنی است

سلام

من عروسی نرفتم..یکهفته است هیچ جا نرفتم...نه دانشگاه...نه کلاس...
تمام تلاش ۸ ماه ام برای رسیدن به آرامش نقش بر آب شد...
من بعد از ۸ ماه باران رو دیدم و دوباره برگشتم سر جای اولم...با هم آشتی نکردیم اما همین دیدن داغونم کرد...فکر میکردم همه چیز برام تموم شده...فک میکردم دیگه دوست داشتنی در کار نیست...فکر میکردم با پس دادن اون انگشتر دیگه هیچوقت به خاطرش اشک نمیریزم...

اما سخت در اشتباه بودم... تو اولین دقیقه ایی که چشماشو دیدم و قلبم از جا کنده شد فهمیدم که چقدر در اشتباهم...۸ ماه فقط داشتم خودمو گول میزدم...
توی برزخ عجیبی افتادم...۴ روز حتی ۱ لیوان آب هم نخوردم...و بعدش به خاطر مامانم مجبور شدم زورکی روزی ۲-۳ قاشق غذا بخورم...نمیدونم دوباره چرا اینطور شدم...روزهای اول اشکم بند نمی یومد اما حالا فقط سکوت کردم و تا مجبور نشم با هیشکی نمیتونم حرف بزنم...

منتظر یه اتفاق مهم توی زندگیم هستم...تو رو خدا برام دعا کنید این اتفاق اونطور که می خوام پیش بیاد

پی نوشت:باران همون کسی هست که تو وبلاگ قبلیم  داستان زندگیمون رو مینوشتم...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101361


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها