X
تبلیغات
رایتل
آسمان آبی
  
 جایی برای نوشتن روزنوشت هایم در کمال آرامش!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 22 دی‌ماه سال 1386
شرح حال نامه-۲

سلام به همه دوستای گلم

مرسی از لطف همه که در مورد چشمم نگران بودید..تقریبا دیگه خوب شده..فقط گاهی که به مانیتور زیاد نگاه میکنم یا زیاد درس میخونم یکمی درد میگیره و قرمز میشه...ولی در کل خیلی بهتر شده

 ادامه ماجرا:
بعد از تموم شدن ماجرای باران کلا ارتباط ما و اونها با هم قطع شد و بعدش یکبار زن برادرش رو با مامانم تو پاساژ قائم دیدیم که تا با مامان سلام و علیک کنه من گذاشتم رفتم و مامانم هم سریع خداحافظی کرد و دنبال من اومد! 
چند روز بعد از اینکه ماجرای ما تموم شده بود خبر رسید که پسر داییم داره ازدواج میکنه...پسر داییم متولد ۶۴ و عروس هم متولد ۶۵...!!!حالا دختر داییم از من هم بزرگتره و ازدواج نکرده و دنبال درس و کارش هست اما این آقا بدو بدو رفته عاشق شده!!...خلاصه اینقد اصرار کرده که داییم اینها هم رفتن خواستگاری..البته خانواده دختر و خودش آدمهای خوبی هستن...اولش  توی بله برون قرار شد بعد از عید عقد کنند و یکسال بعدش هم عروسی...بله برونش هم یه جورهایی شبیه یه نامزدی خصوصی بود.اما چند روز بعد پدر عروس تماس گرفته و گفته بود مامانش ،یعنی مادر بزرگ عروس گفته قبل از محرم باید عقد کنند و جشن عقد بگیرن..فک کنید در عرض ۸-۹ روز اینهمه کار باید انجام میشد..هر چی داییم اینها گفته بودن ما الان آمادگی نداریم و باشه بعد از عید اینها گفته بودن که روی حرف مامان بزرگ نمیشه حرف زد...از اونطرف هم پسر داییم هی میگفت هر چی اونها میگن گوش کنید یه وقت ناراحت نشن...آخرش دیگه اینها قبول کردن.

من و مامانم تقریبا ۴ روز مراسم خرید لباس داشتیم!!!البته مامانم به سرعت در عرض یکساعت خریدشو انجام داد و یک کت دامن خیلی قشنگ خرید و ۳ روز و ۲۳ ساعت بقیه صرف خرید لباس من شد!!..
جشن روز جمعه بود و من سه شنبه برا ابروهام وقت داشتم، روز سه شنبه با مامان رفتیم آرایشگاه..من دیدم اول تا رفتیم تو، دختره که پشت میز بود گفت ۱۰ تومن بده.تعجب کردم که اینها همیشه اخرش حساب میکردن چرا ایندفعه اول پول گرفتن اما به روی خودم نیاوردم بعدش خانمی که صاحب آرایشگاه هست اومد سلام و علیک کرد و به من گفت شما با ل.. خانم وقت ابرو داشتی گفتم بله گفت ایشون پریروز خورده زمین لگنش مو برداشته و کمرش آسیب دیده و مدتی بایداستراحت کنه و نمیاد بیا خودم ابروت رو بر میدارم...منم دیگه تو رودربایستی گیر کردم گفتم باشه...هی مامان یواشکی گفت بیا بریم ارایشگاهی که من میرم ابروتو بر دار ولی من گفتم زشته دیگه..این خانمه خیلی از کارش همیشه که میام تعریف میکنه حتما کارش خوبه..کاش گوش کرده بودم.وقتی رفتم نشستم کلی به خانمه سفارش کردم سر ابروهامو گرد نکنه و خیلی نازکش هم نکنه...اونم هی لبخند تحویلم میداد که عزیزم همه اونهایی که ابروهاشون پهنه خیلی حساسن که ابروشون خراب نشه حواسم هست!!! این شروع کرد به برداشتن و هی برداشت و برداشت برداشت و در این بین گاهی آواز می خوند  و گاهی هم همینطور که سرشو بر می گردوند و با بقیه صحبت میکردو ابروهای منو هم بر میداشت!

وقتی تموم شد و من بلند شدم نشستم یک لحظه نزدیک بود سکته کنم..اولا تا اونجا که جا داشت سر ابرومو گرد کرده بود و تا اونجا که جا داشت ابروهامو نازک کرده بود و دنبالش رو هم کوتاهه کوتاه کرده بود...حالا اینها هیچی یکی از ابروهام از اون یکی نازکتر بود و وسطهای ابروم یهو رفته بود توی خط ابروم و چندتاشو برداشته بود...من همینجوری خانمه رو نگاه کردم و گفتم فک نمیکنید ابروم خراب شده؟.. .در کمال پررویی برگشته میگه عزیزم اتفاقا ابروهات خیلی خوب شده ! اینقدر عصبانی بودم سریع بلند شدم با مامانم اومدم خونه...هر دقیقه که میگذشت بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم...بعدش نشستم گریه کردم گفتم من مهمونی نمیام... مامانم هم  بهم میخندید میگفت غصه نخور دوباره در میاد...اگه بدونید چقدر حرص خوردم از لجم گرفتم خوابیدم تا فرداش با هیشکی حرف نزدم. روز جمعه اصلا نمی خواستم برم مامانم کلی الکی بهم روحیه داد که ابروهات زیاد هم بد نیست...آخرش دیگه دیدم واقعا خیلی زشته اگه نرم، از ترس اینکه موهام و صورتم هم به سرنوشت ابروهام دچار نشه دیگه آرایشگاه نرفتم و خودم درستشون کردن...که بد نشد. توی جشن هم برام یک عدد خواستگار پیدا شد که مامان محترم بعد از اینکه ردشون کرده بود به من گفت.

واقعا توی تموم عمرم برای هیچ عروسی اینقدر حرص نخورده بودم...حالا تا اطلاع ثانوی هم اون خانمه آرایشگرم سرکار نمیاد...نمیدونم باید چیکار کنم

بقیه اتفاقات این چند وقته تقریبا چیز خاصی نبود که بخوام تعریف کنم..همش مربوط به درس و دانشگاه و تحقیق و ترجمه و از این چیزها بود.

بعدشم که مانیتور کامپیوترم خراب شد که هنوز وقت نکردم درستش کنم...اصلا رنگ قرمز و ترکیباتش رو نشون نمیده و همه چیز رو آبی و سبز و خاکستری نشون میده!بعدشم موس ام خراب شد که رفتم یدونه خریدم...

اوممم ،دیگه فک کنم هر چیزی بود رو تعریف کردم...
تا بعد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101361


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها