X
تبلیغات
رایتل
آسمان آبی
  
 جایی برای نوشتن روزنوشت هایم در کمال آرامش!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386
بر سر دوراهی...

سلام دوستای عزیزم

خیلی از همتون ممنونم.خیلی دوستون دارم...من الان از اون حالت افسردگی تا حدودی خارج شدم،و خیلی حالم بهتر شده...
تو این چند وقته خیلی راجع به حرفها و پیشنهادات همتون فکر کردم..مامانم هم خیلی باهام صحبت کرد و کلی تلاش کرد کارهایی بکنه که حالم بهتر بشه...راستش یه جورهایی دلم بیشتر از خودم برا مامانم میسوزه چون میدونم که منو چقدر دوست داره و هر وقت من اینطوری میشم نمیدونید که چقدر غصه می خوره..
یه اتفاقاتی توی این یکی دوروزه افتاده که بعد از مامانم دوست دارم با شما درمیون بگذارم و خیلی خوشحال میشم هر چی که فکر میکنید به نظرتون درسته رو برام بنویسد و راهنماییم کنید...
چند روز پیش باران برام sms فرستاد.اما جوابشو ندادم...دیروز دانشگاه بودم باز sms فرستاد ولی بازم جوابشو ندادم بعدش بهم زنگ زد منم موبایل خاموش کردم...اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...خلاصه دو ساعت بعد که می خواستم بیام خونه موبایلو روشن کردم دیدم باز کلی sms فرستاده که می خوام باهات صحبت کنم...بعدش تماس گرفت گفت رسیدی خونه یه زنگ بزن کار مهمی دارم...اومدم خونه به مامان گفتم ،داشتم جریانو تعریف میکردم که یهو زنگ زد خونه...لحن صحبتش هم مهربون بود و هم یه حالتی مثه شرمندگی داشت...من فقط گوشیو نگه داشته بودم و اون در مورد همه رفتارهاش صحبت کرد برا اولین بار خودش گفت میدونه اشتباه کرده و تمام چیزهایی که منو اذیت میکرد رو گفت،خیلی برام عجیب بود..لحن صحبتش مثه اونموقع هایی شده بود که باهم دوست بودیم هنوز...ولی من حتی نمیتونستم حرف بزنم...اصلا نمیدونستم چی باید بگم...یه احساس عجیبی بود..بعدش من گفتم من از صبح چیزی نخوردم باید برم غذا بخورم..اونم خداحافظی کرد...خلاصه دوباره زنگ زد به مامانم...مامانم اولش باهاش نمی خواست صحبت کنه ولی کلی شروع کرد معذرت خواهی...کلی حرف زد..مامانم هم همه رفتارهای بدش رو بهش گفت...به مامان گفته بود می خوام از شما اجازه بگیرم ما یه بار دیگه به هم فرصت بدیم...گفته بود عاشق منه و هر چی فکر کرده دیده نمیتونه منو فراموش کنه..گفته بود تمام خانواده اش توی این ۸ ماه باهاش دائم در حال دعوا بودن و روابط شونو باهاش سرد کردن...همه اونو مقصر میدونستن و سرزنشش میکردن و گفتن اگه اونها جای من بودن حداقل کاری میکردن این بوده که تلافی کارهاش رو سرش در میاوردن اما این دختر و خانواده اش حتی یک کلمه بی احترامی هم به تو یا ما نکردن....مامان همش میگفت ما واقعا دیگه تحمل نداریم..جالبه هر چی مامانم میگفت اون میپذیرفت!!بعدش  یهو خواهر بزرگش زنگ زد...پای تلفن ۱ ساعت از مامانم معذرت خواهی میکرد اینقدر گفته بود که مامان دیگه خجالت میکشید اصلا حرفی بزنه...البته اینو باید بگم ما تو تمام این مدت هیچ بدی و بی احترامی از خانواده اش مخصوصا خواهر هاش ندیدیم...بعدشم از مامان خواهش کرده بود گوشیو بده به من...این خواهرش یه خانم ۳۹-۴۰ ساله است..تا من گفتم الو بغض کرد و گریه اش گرفت...پای تلفن همش میگفت ما شرمنده ایم هممون..اینقدر از من معذرت خواهی کرد..همشم میگفت تو این مدت اینقدر دلم تنگ شده بود  ولی خجالت میکشیدم که بخوام تلفن بزنم...خلاصه منم گفتم من ذره ای از احترامم نسبت به شما و خانواده تون کم نشده و اصلا از هیچکس دلخوری ندارم..من فقط از باران ناراحتم...خلاصه کلی اصرار کرد یکمی فکر کنم و یه بار دیگه خواهشش رو قبول کنم...اگه بدونید چقدر سخت بود..از یه طرف دلم براش سوخت و خجالت میکشیدم وقتی اونطوری ازم معذرت خواهی میکرد از یه طرف هم نمیتونستم خودمو راضی کنم...خلاصه اخرش گفت فکر کن و با مامانت صحبت کن من بازم بعد تماس میگیرم...بعدش اون یکی خواهرش زنگ زد و دوباره این حرفها رو تکرار کرد و کلی معذرت خواهی و ....و خواهش کرد هفته دیگه اگه مامان اجازه بدن ما خدمت برسیم!!!گفتم باید با مامان مشورت کنم....وای یعنی باران دو دقیقه یکبار sms میزد و یک چیزهایی مینوشت که اصلا باورم نمیشد...و این ماجرا همینطوری تا الان ادامه داره...جالبه هرچی هم من گفتم گفت چشم!!!و بدون هیچ بحثی پذیرفت....تعجب من به خاطر اینه که اونموقع ها من ۳ روز بحث میکردم و آخرش دعوامون میشد یه اشتباهش قبول کنه اما اون هیچوقت خودشو مقصر نمیدونست و همیشه یه جوری توجیه میکرد که مثلا چون تو فلان حرف زدی من اینکارو کردم ...و کلی هم مغرور بود..حالا این آدم حتی زنگ زده بود به مامانم و به تک تک بدیهاش اعتراف کرده بود!...از دیشب سر دوراهی عجیبی موندم....از یه طرف ته دلم هنوز یه حسهایی نسبت بهش وجود داره از یه طرف هم اصلا به دو دقیقه دیگه رابطه ام با باران اطمینان ندارم...یعنی هر لحظه منتظرم دوباره بشه اون آدم قبلی...نمیتونم باور کنم تو این مدت یهو اینهمه عوض شده باشه...بعدش همش میترسم که اگه اینها بیان و ما نامزد کنیم و بعدش بازم دعوامون بشه و بهم بزنیم آبروم جلوی مردم میره...

مامانم هم همش میگه خودت تصمیم بگیر..اگه هنوز دوستش داری یه مدتی امتحانی فقط حرف بزن ولی حق نداره نه اون بیاد خونه ما و نه تو بری خونشون و یا زیاد باهاش بیرون بری...اگر هم دیدی دوباره شروع کرد سریع رابطتو قطع کن و برای همیشه پرونده این آدم توی مغزت ببند !..نمیدونم واقعا اینهارو از ته دلش میگه یا به خاطر دل منه که اینطوری میگه...چون مطمئنم مامانم هم خیلی از دست باران ناراحته...
من که خودم متوجه نمیشم ولی مامانم همش از دیشب میگه چقدر روحیه ات عوض شده!!!
یعنی من دوستش دارم؟!!چرا هیچ جوابی برا این سوال ندارم...الان هم ناراحتم واسترس دارم و هم ته دلم یکمی آروم شده!!!احساسم شده جمع اضداد!!!
 حرفهاش برام عجیب و جالبه و لی  ترس از اتفاقات آینده داره منو میکشه
یعنی میشه یه آدم یهو عوض بشه...
خیلی میترسم...خیلی...
به نظر شما چیکار کنم...
اینم بگم که با وجود تمام این اتفاقات من تا الان مقاومت کردم و هیچ رابطه ایی رو شروع نکردم !!!
پی نوشت:ببخشید این پستم اینقدر طولانی شد ولی این فکرها از دیروز همینطور تو مغزم داره زیر و رو میشه...
پی نوشت ۲:به خاطر تمام دوستهای عزیزی که که از عوض کردن آهنگ وبلاگم ناراحت شده بودن دوباره آهنگ قبلی رو گذاشتم...
پی نوشت ۳:جواب تمام سوالها و حرفهاتون رو توی کامنتهای پست قبلی نوشتم،اگه دوست داشتین بخونید...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 101361


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها